تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
اینجا دفترچه خاطرات منه. میخوام اینجا با خودم و همه رو راست باشم
از دیروز بعد از ظهر مهمون داریم. به خاطر اینکه مسافرت بودیم، عید دیدنی ها تازه شروع شده. دیروز دو تا پسر خاله هام با خانواده هاشون اومده بودن. امروز دو تا عمه ها. بنده خدا مامان حسابی خسته شده. من که حوصله کار خونه ندارم و کار نمی کنم. اینه که مامان حسابی دست تنهاست.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:28  توسط سمانه   | 

بد جوری حوصله ام سر رفته. نمی دونم چیکار کنم. مدتیه که کتاب هم نمی خونم. فکر می کنم دارم پیر میشم. امسال سال خیلی عجیبی داشتم. از ابتدای سال، زندگیم رو یه جور دیگه خیلی متفاوت با گذشته شروع کردم. این تغییرات به حدی بود که تمام اطرافیانم اون رو حس کردن. هم در ظاهرم تغییر دادم، هم در رفتارم. تجربه های جدیدی کسب کردم و سال ۸۵ به کلی یه سمانه دیگه شدم.

اما از این سمانه هم دیگه حوصله ام سر رفته. شاید تو سال ۸۶ یه سمانه دیگه رو تجربه کنم. فکر می کردم تغییر آدما خیلی سخته. اما من که خیلی راحت تغییر کردم. اگه زنده باشم، میخوام این تجربه رو تکرار کنم. اما سال ۸۶ یه سمانه مثبت بشم. عکس سال ۸۵ که منفی بودم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:15  توسط سمانه   | 

ای کاش آدینه هم شرکت باز بود. من می رفتم شرکت. آخ که چقدر خسته شدم......

مامان میگه بی خود نیست ازدواج نمی کنی!!! از بس تنبلی نمی خوای کار خونه انجام بدی!! البته بیراه هم نمی گه. یکی از اصلی ترین دلایل عدم ازدواج بیزاری از کارهای خونه اس. خوب دیگه سه ساعت کمک کردم کافیه. حالا میخوام بخوابم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 14:5  توسط سمانه   | 

نمی دونم چرا من نمی تونم یه روز دل تنگ باشم؟ این دو روزه که کمی گرفته ام اینقدر از من دلیل پرسیدن که از دلتنگی خسته شدم. اینم از عوارض خوش اخلاقی و خوش خنده بودنِ!!!

همکارای عزیزم شرمنده من دیگه هیچ وقت دلتنگ نمی شم!!!! آخه مگه میشه؟ خدایا به من صبر بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:25  توسط سمانه   | 

 

25 بهمن روز ولنتاین ساعت 6:30 مثل هر روز صبح حامد اس ام اس زد و سلام و صبح به خیر گفت. منم طبق معمول جوابش رو دادم. ولی ساعت 7 دوباره اس ام اس زد که الان میدان فلسطین یه بمب منفجر شد. چون خونه داداش حامد میدون فلسطینه فکر کردم که میدون فلسطین تهران بمب گذاشتن. وقتی که از حامد پرسیدم گفت که نه میدون فلسطین زاهدان بمب گذاشتن و یه اتوبوس سرویس سپاه رو منفجر کردن و احتمالاً سی و چند نفر هم کشته شدن. اینطور که حامد می گفت انفجار به حدی شدید بوده که بیشتر شهر زاهدان صدای انفجار شنیده شده. خب من تنها آشنایی که تو شهر زاهدان دارم، حامد و خانواده اش هستن. خیلی نگرانشون بودم. وقتی که با حامد تلفنی صحبت کردم گفت که روز جمعه هم به یه پاسگاه انتظامی حمله کردن و پاسگاه رو خلع سلاح کردن. ضمن اینکه چند تا نظامی رو هم کشتن. روز بعد از رادیو شنیدم که عوامل بمب گذاری زاهدان دستگیر شدن. خب جای بسی خوشحالی بود. اما دیروز دوباره حامد خبر داد که یه الگانس پلیس تو زاهدان هدف یک آرپیجی قرار گرفته. نمی دونم این نا امنی تو شهر زاهدان تا کی میخواد ادامه داشته باشه. اصلاً چرا باید شهرای مرزی ما اینقدر ناامن باشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:30  توسط سمانه   | 

میشه یه نفر رو دوست داشت، اما عاشقش نبود. میشه عاشق یه نفر بود، اما دوستش نداشت!! نمیشه؟ جداْ نمی شه عاشق بود و دوست نداشت؟ روز ۱۴ فوریه، روز ولنتاین بود. ۲۹ بهمن هم روز سپندارمزگان(قابل توجه: مذگان با ذال اشتباهه، چرا؟ خوب معلومه چون زبان فارسی ذال نداره و مزگان هم یه واژه فارسیه)بود.

جالبه که من روز ولنتاین کلی پیام تبریک داشتم. اما روز سپندار مزگان فقط یه پیام تبریک!! دو نفر هم به پیام تبریک من جواب دادن. جالبتر از همه این بود که یکی از دوستام وقتی پیام تبریک براش فرستادم، جواب داد مرسی خوبم تو چطوری؟ یعنی اصلاْ سپندارمزگان به گوشش هم نخورده بود!! به هر حال این روزا هم به خیر و خوشی تموم شد.

امروز هم حالم گرفته بود. خب بگذریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:11  توسط سمانه   | 

امروز هم مثل هر روز دیگه رفتم سر کار. عجب روزای کسل کننده ای !! کلاْ انگیزه کار کردن وجود نداره. سه ماه حقوق عقب افتاده. دستورات عجیب و غریب مدیرعامل مدل احمدی نژاد!! افاضات رئیس دفتر مدیرعامل. درگیری معاونت مالی با معاونت خزانه داری! بی عرضگی معاونت مالی! اعصاب خورد همکارا به خاطر مشکلات عدیده مالی. امروز همکارم میگفت به هر کدوم از دوستام که زنگ می زنم از بی پولی می نالن. از همه بعدتر اینکه دو تا از بچه ها با هم قهر هستن!! اونم به خاطر مسائل مالی.

روزگار بدیه. امروز وقتی که آقای مهندس.... برای من درد دل کرد و گلایه از سرکار علیه بانو.... نمی دونستم چی بگم. ای کاش میتونستم باعث و بانی این رکود و کسادی کشور رو محاکمه و محکوم کنم. ولی به قول معروف دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

ولی یه خورده هم از قسمت خوبش بگم. تو واحد مهندسی ما سه تا مهندس هستن که مثلاً جزو مدیرای کارخونه هستن ولی تنها جایی که پیداشون نمیشه همون کارخونه است. این سه تا آدم واقعاً نخاله هستن. از هر نظر که بگی. من که با هیچ کس مشکلی ندارم با این سه تا مشکل دارم. کلاً اصلاً محلشون نمی ذارم. امروز که میخواستم مغایرت بانکی تهیه کنم رفتم پیش غفاری که هم کمکم کنه هم خودش هم یه چیزی یاد بگیره! که این سه تا نخاله وارد اتاق صندوق شدن. من معمولاً کسانی رو که دوست ندارم ندیده میگیرمشون. این سه تا خل و چل هم تا تونستن خوشمزگی کردن. منم که انگار نه انگار که اینا اونجا هستن. تا اینکه یکیشون برگشت به مهری گفت شرکت که پول نداره شما تو واحد مالی چیکار می کنید؟ مهری هم چیزی نگفت. دوباره حرفش رو تکرار کرد. منم رو به غفاری گفتم شرکتی که تولید نداره بچه های مهندسی دارن توش چیکار می کنن؟!!! یه نموره حالشو گرفتم. البته چون دلم نمیخواد با اونا دهن به دهن بذارم به همین یه جمله بسنده کردم و بیشتر حالشو نگرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:25  توسط سمانه   | 

شب جمعه با منیژه قرار گذاشتیم که با گروه کوهنوردی کرج بریم دربند و از توچال برگردیم. قرار ساعت 6.5 صبح بود. معمولاً روزای جمعه ماشین خوب گیر نمیاد. من هم تقریباً از سرشب مطمئن بودم که سر قرار نمی رسم. حدسم هم درست از آب در اومد و صبح جمعه ساعت 6.5 به قرار نرسیدم منم به منیژه گفتم که به اونا نمیرسم و رفتم توچال. هوا خیلی عالی و خوب بود. کوهنوردی خوبی بود. هر چند تنها بودم اما از هوا و طبیعت لذت بردم. تقریباً زود هم به خونه رسیدم.

 قرار بود که شب مهمون بیاد خونه. عموی بابا به اتفاق همسر و بچه ها. با این عمو خیلی کم رفت و آمد داریم. با اینکه از بودن با هم خیلی لذت می بریم، ولی خیلی کم هم رو می بینیم. پسر عمو چند ماهی میشه که ازدواج کرده. این حمید خان ما بچه خیلی پر شر و شور و شوخ طبعی بود. از وقتی که ازدواج کرده هر وقت که تلفنی باهاش صحبت می کردم میدیدم که کلی تفاوت کرده. ولی زیاد جدی نگرفته بودم تا جمعه شب که اومدن خونه. دیدم به به پسر عموجان یه زی زی به تمام معنا شده و کلی هم تغییر کرده. به قول مارمولی جونم، مارمولک درونم از خواب بیدار شد و کلی حمید رو اذیت کردیم ( با سه تا خواهرش و دادشم) بنده خدا سرخ و سیاه میشد و ما هم که وقتی میدیدم جوابمون رو نمی ده از فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو بردیم و هر چی دق دلی این چند ساله ازش داشتیم تلافی اون رو سرش در اوردیم. آخه این بچه رو که نمی تونستیم از پس زبونش بربیایم. ولی به هر حال نتونست خودش رو تا آخر مهمونی نگه داره. اون مارمولک درونی رو نمیشه کاریش کرد. بخوایم نخوایم بیدار میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:14  توسط سمانه   | 

امروز میخوام از دیروز بنویسم.

وقتی که طبق معمول رسیدم شرکت، یکی از دوستام اس ام اس که تو دردسر افتاده و ممکن که سفته ای که تو بانک گذاشته برگشت بخوره. مبلغ سفته هم کم بود. من کلی باش دعوا کردم که تو همیشه دقیقه نود یاد کارات می افتی و حالا که من رسیدم شرکت. اونم خارج شهر به من میگی که مشکل داری. خوشبختانه پولی که نیاز داشت رو با گرفتن مبلغی از همکارجونم جور کردم و با یه آژانس براش فرستادم.(واسه یه اصفهانی پول دادن اول صبح خیلی سخته ها) اینطوری بود که روز بدم شروع شد.

سرپرست واحدمون که اومد، منشی مدیر عاملمون باش تماس گرفت و دستور داد که واحد حسابداری کارکردشون رو از اول هفته بنویسن و برای مدیرعامل محترم بفرستن!!!!!! به قول همکارم مثل این که ما کارگر خشت زنیم که بدونیم روزی چندتا خشت میزنیم. قبلاْ هم که گفته بودم مدیرعاملمون یه سور هم به احمدی نژاد زده!! همه یه جورایی بهمون برخورد. من که کلاْ اعصابم به خاطر تسویه حسابای فراوونی که دارم خرابه. دیگه خراب تر شد. همون موقع هم تو گیر و دار این دستور جدید سرکار علیه منشی مدیر عامل بودیم که از طریق همکارجونم خبر دار شدم حاج آقا ابراهیم دستور فرمودن بچه های خدماتی که بی اجاز اون جناب میزای واحد خودکفایی رو جابجا کردن جریمه نقدی بشن و اخطار با درج در پرونده بهشون داده. اینم دومین خبر بد(بدون در نظر گرفتن پرداخت پول البته) برای اینکه روزم تکمیل بشه، یکی از بچه های تسویه حسابی هم زنگ زد و کلی ادعا که من خودم حسابداری خوندم و .... من که تنها هنرم اینه که صبر و حوصله زیادی دارم آخرش گفتم پسرجان تو بلدی خودت بیا تسویه حسابت رو محاسبه کن و اشتباه من رو پیدا کن اینجوری مچ من رو هم میگیری و تلفن رو قطع کردم. واقعاْ که روز حال به هم زنی داشتم. هر چند برای من فرقی نمی کنه. همیشه راهی برای شاد بودن پیدا می کنم. چهارشنبه هم با خندیدن به مشکلاتم کلی خندیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 9:11  توسط سمانه   | 

امروز صبح طبق معمول منتظر تاکسی بودم که دیدم از یکی از همسایه ها از پارکنیگ خارج شد. من اصلاً همسایه ها رو نمی شناسم! جلو پای من ترمز کرد و از من مسیرم رو پرسید منم فکر کردم که لابد مسافرکشی هم می کنه. مسیرم رو گفتم ایشون هم گفت سوار شو. وقتی که سوار شدم فهمیدم که راننده آخونده!!! اما عمامه نذاشته بود. کلی خندم گرفت. گفتم لابد خرجش نمی رسه مسافرکشی هم می کنه. ولی دیدم نه بنده خدا چون مسیرمون یکی بوده من رو سوار کرده! بعد از اینکه از ماشین همسایه روحانی مون پیاده شدم سوار یه تاکسی شدم. دیدم عجب چهره این راننده برام آشناست! خلاصه وقتی به شرکت رسیدم و کرایه تاکسی رو حساب کردم، متوجه شدم که راننده تاکسی شباهت زیادی به راچ کاپور هنرپیشه فقید هندی داره! ولی عجب شباهتی!!!

امروز همکارای واحد خودکفایی یه جابجایی داشتن. آخه سه تا از همکارای واحدشون استعفا دادن و رفتن و جای منشی واحدشون هم اصلاً مناسب نبود. به همین دلیل هم چند تا میز رو جابجا کردن تا نسیم به جای مناسب نقل مکان کنه. ما تو شرکت یه مدیر اداری داریم که از اون حاج آقاهای خفنه. از اونایی که به جاهای پنهان وصل هستن. از اون آدما که ظاهراً معقولن. سر اخلاق این حاج آقا من چند دفعه به بچه ها گوشزد کرده بودم ولی ..... به هر حال امروز سر این جابجایی دوست جونم و نسیم جون روی دیگه این حاجی رو مشاهده کردن.

تا حالا شده یه کاری رو انجام بدید بعد متوجه بشین که به خاطر اشتباه یه نفر دیگه تمام کار شما هم دچار مشکل شده؟ این اتفاقیه که دیروز برای من افتاد. یه شرکتی هست که برای ما برنامه جامع حسابداری، فروش، حقوق و دستمزد، خرید .... نوشته. ما همیشه با اینا مشکل داریم. دیروز متوجه شدم که برای بچه هایی که ترک کارشون اعلام شده و تو سیستم هم خورده، از یک روز تا ده روز کارکرد اضافه محاسبه شده. خلاصه هر چی سیستم رو زیر و رو کردم و ورودیهای سیستم رو چک کردم، دیدم که ورودیها درسته. بعد متوجه شدم که 10 روز کارکرد ماه قبل رو هم تو ماه جدید حساب کرده! تمام خستگی کار روزانه تو تنم موند وقتی که این وضعیت رو دیدم. امروز هم در واقع کار مفیدی انجام ندادم و کارهای انجام شده دیروز رو اصلاح کردم. در واقع این دوباره کاری باعث میشه که رو قیمت تمام شده محصول تاثیر بذاره. هر چند ما زیاد به این مسائل توجه نداریم، اما اگر در یک کشور با سیستم درست زندگی می کردیم، قطعاً برای شرکت کامپیوتری که باعث شده بود این مشکل به وجود بیاد با یه جریمه درست و حسابی حالش رو جا میاوردن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط سمانه   |